نماز جمعه 26 تير هاشمي رفسنجاني ادامه نماز جمعه 29 خرداد خامنه اي است .با زور نشد با تزوير . اين ها حربه هاي رژيم هاي ديكتاتوري است . همه شاهد بوديم در نماز جمعه 29 خرداد خامنه اي شمشير را از رو بسته خطبه اي شداد و غلاظ ايراد كرد . براي زدن و بستن و سوختن و كشتن خط و نشان كشيد و آخر سر هم با بغض در گلو و تظاهر به ارادت به امام زمان به خطبه اش خاتمه داد . خامنه اي كه از فصل الخطاب اطلاعيه تبريك و تاييد خود در تاريخ 23 خرداد به رئيس جمهوري كه از تقلب انتخاباتي بر آمده بود طرفي نبست و سر افكنده بيرون آمد و با حضور مردم در خيابان ها پرونده فصل الخطاب او بعد از 20 سال شلتاق بسته شد در 29 خرداد با برهان قاطع به نماز جمعه آمد . اما ديديم كه فرداي آن روز ،30 خرداد را مردم در تاريخ مبارزات ملي خود رقم زدند . هر چند ملت را به خاك و خون كشيدند اما متوجه شدند كه اين حربه هم كهنه شده است و كاري از پيش نمي برد . اگر قرار بود با كشتن سر و ته اعتراضات ملي و مبارزات آزاديخواهي بسته شود از همان روز هاي اول كه حضرات معممين بنا را بر تهديد و كشتار گذاشتند بسته شده بود و در پي آن 18 تير و ديگر مبارزاتي كه همه شاهد بوديم شكل نمي گرفت .
حضور مردم در صحنه دو بال فصل الخطاب و برهان قاطع ! رهبر را سوزاند وجناح طالباني نظام را در وحشتي جدي فرو برد . با ملتي كه نه با فصل الخطاب مي شود به تمكينشان وا داشت و نه با تهديد شفاهي و عملي از ميدان به در مي روند چه بايد كرد ؟ در اين مدت خيلي به اين در و آن در زدند ، از نامه سرلشكر به امام زمان و ننه غريبن بازي هاي تهوع آور تا اعتراف گيري هاي مشمئز كننده استاليني هيچكدام نگرفت . وقتي از ملتي نسبت به حكومت حاكم سلب اعتماد شود مگر به اين سادگي مي شود درستش كرد ؟ به همين دليل بود كه سران طالباني رژيم بار ديگر هاشمي لازم شدند . آن هم بر اساس گماني قديمي كه هر جا كم مي آوردند هاشمي را مي فرستادند تا با زبان ريختن و حيله كردن بحران پديدار شده را فيصله بدهد . غافل ازاينكه اين تو بميري از آن تو بميري ها نيست و وضع متفاوت و اوضاع بيش ار حد تصور قاراش ميش است . هيچ آچاري بر پيچ از رزوه خارج شده فضاحتي كه با بار آورده اند كارگر نخواهد افتاد .
اما چه مي شود كرد ؟ مي گويند مي زنيم ! تيري است در تاريكي شايد زد و به هدف نشست !
مي خواهندهاشمي را راهي نماز جمعه كنند تا ناني كه خامنه اي در نماز جمعه 29 خرداد به او قرض داد و از سر تا پاي آلوده به رانت و سوء استفاده او و فاميلش را باآب ولايت شست را پس بگيرند .
هاشمي را راهي نماز جمعه مي كنند تا اين بار از زبان كسي كه خود را حامي اصلاح طلبي و مير حسين موسوي قبل و در جريان انتخابات معرفي كرده بود ! تخطئه كردن موسوي و موج سبز را اعلام نمايند و از فرداي آن در بوق و كرنا كنند كه حتي حامي بزرگ هم به توطئه پس پرده براندازي و انقلاب مخملي اعتراف كرد !
هاشمي را به نماز جمعه مي فرستند تا يكي به ميخ و يكي به نعل بزند و آخر سر مكارانه بگويد هر چند در انتخابات بد اخلاقي هايي صورت گرفت و نگراني هايي به وجود آورد اما مشكل حادث شده را جرياني موذي و خطرناك كه از اول انقلاب تا كنون شيطنت كرده است تصميم گرفت به نفع خود مصادره كند و مطالبه كلاه گروهي را به قيمت بر باد رفتن سر نظام تمام نمايد ! هر چند مردمي كه واقعا در مورد انتخابات سوال دارند بخشي از ملت شريف هستند اما متاسفانه جريان هايي خطرناك بدون اين كه معترضين متوجه باشند خود را در مسير اعتراضات به حق آن ها قرار دادند تا همه چيز را به نفع خود مصادره كنند و اين است خطر بزرگي كه حكم مي كند در شرايط خطير حاضر عليرغم گلايه هاي شديدي كه داريم براي اين كه لطمه اي به اصل نظاممان نخورد سكوت كنيم و حق خود را خيلي آرام و طبق قانون پيگيري نماييم !
هاشمي مي آيد تا در نماز جمعه 26 تير ماه جاري اين حرف ها را بزند . و مگر کار دیگری هم می تواند بکند و حرف دیگری هم می تواند بزند آن هم از تریبون نماز جمعه که ملک طلق رهبر است و اهمیت آن از حضور در صدا و سیما اگر بیشتر نباشد کمتر نیست . اگر قرار بود هاشمی حرف دلش را بزند همان قدر که به او اجازه دادند در صدا و سیما از آبروی به باد رفته خود و خانواده اش پس از تهمت های احمدی نژاد دفاع کند در اینجا هم اجازه می دادند ؟هاشمي مي آيد تا انگشتري رياست جمهوري را با اين بهانه به انگشت احمدي نژاد كند ! بسوزد اين سياست كه پدر مادر ندارد !
روزهای زیادی از ماجرای تاسوکی و اعلام ظهور گروهی به نام جندالله گذشته است. در تمام این روزها که این ماجرا بالا گرفته بود از دیدن فیلم هایی که از صحنه ی ماجرا و جنازه ی قربانیان و هم چنین فیلمی که از سربریدن یکی از گروگان ها برداشته بودند پرهیز داشتم. نمی دانم چرا؟ شاید باورش برایم دشوار بود که انسانی بتواند جان انسان دیگری ولو دشمن را بدین سان بستاند. اکنون ناخواسته این صحنه را دیده ام و پس از آن به تلخی گریستم. هم در غم آن که جان می داد و هم در اندیشه ی آن که جان می گرفت.
از خود می پرسم این همه نفرت که در رفتار آن مرد اسلحه بدست وجود داشت از کجا آمده بود؟ او انتقام چه چیز را می گرفت؟ آن قربانی چه کرده بود که چنین تاوان می پرداخت؟ آنان که خود را جندالله می خوانند برای که می جنگند؟ آنان با که در جدال اند؟ آنان با این روش که با اسیران و قربانیان خود معامله می کنند برای مردم چه می خواهند به ارمغان بیاورند؟ آنان که قربانی شدند آیا گناهشان جز این بود که شکل و شمایلی شبیه وابستگان نظام داشتند؟ ریشی یا شاید ته ریشی یا کارتی که نشان از عضویت در پایگاهی می داد و یا شاید لباسی و عبا و عمامه ای. آیا هیچ کدام آنان جرم آشکاری انجام داده بودند که درخور آن مجازات باشند؟ گیرم که همه مجرم بودند کدام دادگاه یا حتی بیدادگاه حکمی چنین وحشیانه را بر آنان رواداشته بود؟
این همه پرسش را با خود می گویم و از دیدن آن صحنه های زجرآور غرق نفرت و اندوه می شوم. به خود می گویم شاید جندالله روی دیگر سکه ی حزب الله است. همان حزب اللهی که در زمان انقلاب و جنگ هر که را شبیه خود نمی دید دشمن می پنداشت و با تمام توان حق آنان را کف دستشان می گذاشت. به یاد داریم که چگونه در آغازین روزهای انقلاب دادگاه های انقلاب به چه آسانی حکم اعدام صادر می کردند تا جایی که مردان دولت موقت به صدا در آمدند و آن گاه به فرمان رهبر انقلاب صدور حکم اعدام با محدودیت روبرو شد. هم چنین به یاد داریم در تابستان 67 بر سر زندانیان سیاسی مخالف نظام که دوران محکومیت را سپری می کردند چه آمد. اعدام های سیاه سال 67 که هنوز ابعاد آن چندان روشن نیست لکه ی ننگی بر دامن نظام به جای نهاده که به این آسانی فراموشی آن ممکن نیست. و رسواتر از همه ماجرای قتل های زنجیره ای است.
می توان به جای آن مرد خنجر بدست یکی از سربازان گمنام امام زمان و جیره خواران باند کثیف سعید امامی را تصور کرد و به جای آن جوان نگون بخت داریوش فروهر را نگاهداشت. فقط به جای بریدن رگ های گردن باید آن چاقو را 18 بار بالا برد و به سر و سینه و شکم آن مرد نازنین فرو کرد و آن چهره ی مردانه را به خاک نشاند.
و بدتر از آن هم ممکن است. به جای آن جوان بخت برگشته بدن نحیف و بیمار پروانه اسکندری را بگذارید و مردی با همین شکل و شمایل را تصور کنید که چاقو را بارها و بارها به آ ن جسم نازنین فرو می برد.
و باز چهره ی مظلوم و بی گناه محمد مختاری و محمد جعفر پوینده را در نظر بیاورید و مردی با همین صورت که این بار قربانیان خود را به رو خوابانده و بر پشت آنان می نشیند و سیمی را به دور گردن آنان حلقه کرده و از دو طرف چنان می کشد تا جان آنان را بگیرد.
و چهره ی مظلوم زهرا کاظمی را به خاطر بیاورید که به جرم عکس گرفتن از دیوار زندان اوین به درون زندان رفت و ضربه هایی که به سرو صورتش وارد آوردند چنان بود که باعث ضربه ی مغزی و مرگ او شد. چهره ی مرد خشن و بی رحمی را به خاطر بیاورید که مانند همین فیلم با هر چه به دستش می رسد بر سر و صورت زنی بی دفاع می کوبد.
به این مجموعه سیامک سنجری و فاطمه قائم مقامی و سعیدی سیرجانی و برازنده و میر اعلایی و مجید شریف و ....را بیفزایید تا عمق فاجعه بیش تر نمایان شود.
این چرخه ی خشونت که از ابتدای انقلاب بر مبنای نگاه خودی و غیرخودی شکل گرفت گویی هرگز سر باز ایستادن ندارد. همین 2 سال قبل ماجرای قتل های زنجیره ای در کرمان را به خاطر داریم که در آن چند نفر از برادران حزب اللهی یکی از پایگاهای بسیج به خیال خود برای پاک سازی جامعه از فساد دست به جنایت می زدند و باز در آن جا هم مردی با همین شکل و شمایل و با همین ددمنشی و خشونت قربانیان خود را درون استخر انداخته و بر سینه ی آنان می نشست تا در آب خفه شوند و البته از نگاه او به سزای اعمال خود برسند.
به گمان من این خشونت ورزی را جز با تکیه بر خواستگاه دین داری و ادعای شریعت مداری نمی توان توجیه کرد. آنان که جان دیگران را به این آسانی می گیرند خود را برگزیده ی خدا و مجری فرمان او می دانند و به همین دلیل واهی خود را مجاز به هرنوع رفتار می بینند. چرا که آن جا که فرمان خدا در میان است چه جای پروای خلق و آن جا که خدا به قهر و انتقام می خواند چه جای اندیشه ی نظم و نظام است. آنان درست یا نادرست با تکیه بر خواست خدا چنین بی محابا پای در گرداب خشونت می گذارند. آنان درست یا نادرست خود را سربازان خدا می دانند که با دشمنان خدا می جنگند. آنان درست یا نادرست خود را حق مطلق و مقابل خود را باطل محض می دانند که چنین در راه رضای خدا جان ناقابل به وحشیانه ترین روش ها می ستانند. شاید خدای آنان فقط قهار و منتقم و جبار است. شاید کسی برای آنان از مهر و مدارا و رحمت و محبت آیه ای نخوانده و روایتی نیاورده است. شاید.....
به دو طرف این صف دور و دراز جنایت کاران نگاهی بیفکنید. آنان که خود را سربازان خدا می نامند با نام خدا و با فریاد الله اکبر و لا اله الا الله بدان سان با توحشی عریان سر انسانی را می برند و اینان که خودرا سربازان گمنام امام زمان می دانند با وضو و با یاد خدا به صحنه ی عملیات قتل عام دگراندیشان و مخالفان می روند و با ذکر الله اکبر برای گرفتن اعتراف زندانیان را شلاق می زنند.
آنان با نام خدا اسیران دست و پا بسته را به رگبار می بندند و اینان با فریاد یا حسین و یا زهرا به مردم بی دفاع حمله می کنند و دانشجویان بی پناه را از خوابگاه به بیرون پرتاب می کنند.
آنان کشتار جمعی بی دفاع را عملیاتی موفقیت آمیز می خوانند و اینان نیز پس از کشتن مظلومانه ی فروهر و همسرش خبر موفقیت عملیات را به منزله ی خبری خوش به بالا گزارش می کنند.
آری بی گمان این ها دو روی یک سکه اند. همین جا روشن کنم که با یاد آوری خاطرات جنایت های برادران موسوم به حزب الله نمی خواهم دیگر جنایت ها را توجیه کنم. فقط می خواهم بگویم که خشونت، خشونت می آفریند و آنان که بر طبل خشونت ورزی می کوبند و در بوق تندی و تحکم می دمند و بی محابا امریه و فرمان صادر می کنند به یاد داشته باشند:
آن که باد می کارد لاجرم طوفان درو خواهد کرد. چه خوش می گوید آن شاعر شیرین سخن:
عیسی به رهی دید یکی کشته فتاده ...حیران شدوبگرفت به دندان سرانگشت
گفتا که کرا کشتی تا کشته شدی زار.......تا باز کجا کشته شود آن که ترا کشت
انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس .....تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مشت
و پایا ن سخن:
هر چه با خود کلنجار می روم نمی توانم بفهمم که این درجه از خشونت از کجا به میان ما آمد؟ دریغ از آن همه مهرو مدارا که در تاریخ ما نوشته اند و سینه به سینه روایت های شیرین از آن را برای ما گفته اند. ای کاش ما را از تاریخ و فرهنگ دیرین مان اندکی بهره می بود تا این همه از خود بیگانه نباشیم. این رفتار در هر جای جهان می تواند رخ دهد اما این گمان که آن که خنجر بدست دارد یک ایرانی است که سر اسیری بی دفاع را از تن جدا می کند تلخ است چنان که یک پیاله ی زهر و چنان به جان آتش می زند که ....
پیش درآمد:
هفته ای که گذشت سال روز یکی از مهم ترین روزهای تاریخ سیاسی معاصر ایران را در برداشت یعنی دوم خرداد 76. دریغم آمد که این مناسبت را ندیده بگذارم و بگذرم. دوم خرداد هر چه بود روزی بزرگ و به یاد ماندنی بود و در تاریخ پرفراز و نشیب و پر درد و دریغ ما شاید مانند این روز چندان زیاد نباشد که بتوان آن را به دیگری مانند کرد. یادآوری خاطرات آن روزها اگر چه غم بار و ملال انگیز اما سخت ضروری است چرا که هم برای خود ما و هم برای دیگران پندهای بسیار خواهد داشت اگر به گذشته برگردیم و عمیق و اساسی تمام آن چه گذشت را بکاویم و تیغ نقد برکشیم و از سر تا پای این ماجرا را بشکافیم. البته در این گزارش من همه ی این کارها را نمی خواهم انجام دهم که از توان من خارج است. من حکایت خودم و هم نسل های خودم را روایت می کنم تا چه در نظر آید.
این حکایت نسلی است که با انقلاب متولد شد و با جنگ به بلوغ رسید و پس از جنگ در دوران سازندگی پیر و پخته شد و در دولت اصلاحات مرد.
نسل حادثه ها و حماسه ها
ما از وقتی چشم به جهان پیرامون باز کردیم همیشه نظاره گر خشم و خشونت بودیم و همیشه درگیر و دار اضطراب و محروم از امنیت که شایسته ی هر انسانی است و جزو حقوق اولیه ی انسان ها شمرده می شود. تا به خود آمدیم دوران انقلاب بود و ما کودکی را با سروصدای راه پیمایی ها و تیراندازی ها و الله اکبرهای شبانه دل خوش داشتیم و به جای تنفس در هوایی تازه بارها گاز اشک آور را به درون فرو بردیم و اشک حسرت فروباریدیم. حسرت آرامش و امنیت و امید که از همه محروم بودیم.
هراس از این که پدر و مادر یا برادر و خواهری که از خانه بیرون می رود هرگز نیاید را هر کسی نمی تواند دریابد مگر آن که خود آن تجربه ی تلخ را از سر گذرانده باشد و ما گذراندیم. هراس از این که هر دم مأموری جستجوگر به خانه بیاید و دار و ندارت را زیرورو کند تا برگی، کتابی، عکسی و اعلامیه ای یا اصلا بهانه ای بیابد و خان و مان ات را به باد فنا بدهد چیزی نیست که با گفتن و نوشتن بتوان توصیفش کرد و ما این ها همه را تجربه کردیم.
و اما امید حکایت غم بار دیگری است. نه این که امید نداشته ایم که اگر چنین بود شاید تحمل این روزگار چندان دشوار نبود. حکایت غم انگیز ما امیدهایی است که به بار نمی آید و گاه و بی گاه داس یأس خرمن امیدهای دل انگیزمان را به ناگاه درو کرده و به طوفان بلا سپرده است.
انقلاب که پیروز شد برق امید و آرزو را در چشمان همه می شد دید و ما نیز چون همه امیدهای فراوان به نظام جدید بسته بودیم و خواب های فراوان برای آینده ی خود می دیدیم چرا که بسیاری از ما از مستضعفین بودیم و کوخ نشینان که قرار بود بر همه ی کاخ نشینان شرافت داشته باشیم و مسئولین هم خدمت گذار ما باشند و ما صاحبان اصلی نظام باشیم. آری قرار بود ما صاحبان فردای روشن باشیم و وارثین زمین در فردای موعود عهد دیرین.
اما این خوش باوری چندان دیر نپایید. تا بحران های دوران استقرار نظام فروکش کند آتش جنگ فراگیر شد و از خشک و تر جز خاکستر به جای نگذاشت. دوران نوجوانی و جوانی خود را با دریغ دوستانی که رفتند و برنگشتند سپری کردیم و از آن دوران فقط خاطرات صندلی های خالی یاران دبستانی به جا ماند و حسرت آرزو هایی که هیچ گاه نه مجال بروز یافتند و نه امیدی برای برآوردن شان باقی ماند. زندگی در تنگناهای اقتصادی و زیر فشار جنگ و تحریم و حمله های هوایی و جنگ شهرها، زندگی در زیر سقف های لرزان پناهگاه ها و زیر نور شمع و چراغ، هراس از بمباران شیمیایی و خبرهای تلخ و شیرین روزهای جنگ از آزادی خرمشهر و فتح فاو و حلبچه تا عملیات پرتلفات کربلای پنج و خیل قربانیان بلند پروازی های نظامیان خام و بی تجربه و سقوط فاو و تشیع جنازه های بی شمار و....
و خلاصه دوران شعار و شور و رادیکالیسم کور و بی منطقی که چیزی نمانده بود تمام هستی نظام را به قربان گاه ببرد. همه ی این ناگواری ها را از سر گذراندیم تا رسیدیم به جام زهر و پذیرش قطع نامه 598 و آتش بس که بسیار زودتر باید انجام می شد تا این همه فرزندان دلیر این مرز و بوم در کام ماشین بی رحم جنگ بلعیده نشوند و تازه ماجراها آغاز شد و رسیدیم به درگذشت رهبر اول انقلاب و جنگ قدرت بین ارکان نظام که خوشبختانه به سرعت به پیروزی یک جناح در برابر دیگری انجامید و جناح چپ که همواره از حمایت های معنوی رهبر انقلاب بهره مند بود با از دست دادن پدر معنوی خویش به انزوا گرفتار آمد و تقریبا به تمامی از همه ی عرصه های اجرایی رانده شد.
به این ترتیب دوران تازه ای آغاز شد که آن را عصر سازندگی نامیدند. دوران درهای باز اقتصادی در برابر اقتصاد تمام دولتی و بسته ی دهه ی اول انقلاب و به همراه آن حاکم شدن ساز و کار بازار بر تمامی فرآیند های اقتصادی البته به ضرر اقشار محروم و آسیب پذیر و افزایش شکاف طبقاتی و سال های رشد تورم و بی کاری و فساد مالی و اداری و اختلاس های کلان و ثروت های بادآورده و سال های جولان آقازاده ها و شکل گیری نسل جدیدی از مدیران نظام که اگر چه در مدیریت نسبت به مدیران دهه ی اول چندان برتر نبودند اما ضریب فسادشان به مراتب بیش تر بود.
ولی این دوران هر چه بود مایه ی کمال و پخته گی نسل ما را فراهم آورد. سیاست های تمرکز زدایی از بخش دولتی به تولد نهادهای اقتصادی و فرهنگی خصوصی منجر شد که در آفرینش ماجراهای بعدی و پیدایش دوران جدیدی در عمر نظام اثری غیر قابل انکار داشتند. فضای نسبتا باز فرهنگی در ابتدای این دوران موجب گسترش فعالیت های فرهنگی نخبگان و روشنفکران شد. تولد نشریات جدید و پیدایش افق های تازه در مناسبات فرهنگی و ایجاد فرهنگسراها به نوعی عوامل اصلی ایجاد حماسه یا حادثه ی دوم خرداد بود.
هم چنین با گسترش فعالیت های تشکل های پی گیر حقوق زنان چهره ی جدیدی از این نیمه ی خاموش جامعه در صحنه ی تحولات اجتماعی ایران ظاهر شد که بارزترین جلوه ی آن در دوم خرداد 76 خودنمایی کرد. بی دلیل نیست که نقش جوانان و زنان را در انتخاب خاتمی پررنگ تر از دیگران می دانند و البته اقوام و اقلیت ها را نباید فراموش کرد چرا که آنان نیز در تمامی سالهای پیش از آن به چشم غیرخودی نگریسته می شدند و گاهی حتی از حقوق اولیه ی خود نیز محروم می ماندند.
و چنین بود که تا ساز مخالفی از درون نظام نواخته شد همه ی دل ها را ربود چنان که "گویی نجات دهنده ای در راه است." فرزندان انقلاب و نظام و حزب اللههی های اول انقلاب که پس از درگذشت رهبر اول انقلاب از همه جا وامانده بودند سودای بازگشت به قدرت را هرگز از سر بیرون نکردند بلکه به مطالعه و تحقیق پرداخته و راهی برای دست یابی دوباره به قدرت جستند.
آنان که تنها پایگاهشان مرکز تحقیقات استراتژیک نهاد ریاست جمهوری به ریاست موسوی خوئینی ها پدر معنوی چپ های جوان بود به همت مغز متفکرشان سعید حجاریان طرح توسعه ی سیاسی را ریختند و با همین شعار و به مدد چهره ی کاریزماتیک سید محمد خاتمی قدم به عرصه ی انتخابات ریاست جمهوری هفتم گذاشتند. شعارهای برآمده از آن چه جنبش دوم خرداد خوانده شد چنان نسل ما را بی تاب کرده بود که گویی به واقع تمام آمال و آرزوهای مان را در قالب آن شعارها ریخته اند و ما از عمق جان آن ها را فریاد می کردیم.
آزادی و امنیت و برابری و عدالت و جامعه ی مدنی و قانون مداری و شایسته سالاری و حکومت پاسخ گو و رعایت حقوق زنان و احترام به اقلیت ها ی قومی و مذهبی و ایران برای همه و وعده ی اصلاحات بخشی از مهم ترین شعارها بود. و مگر ما چیز دیگری هم می خواستیم؟
آری تمام آرزوهای نسل ما همین بود که گفته آمد. و به همین دلیل با تمام قوا جنبش را به پیش راندیم. اما دریغ که تاریخ ما را با حسرت های همیشگی سرشته اند. آن گاه که در فردای دوم خرداد جشن های خیابانی را برگزار می کردیم و در ستاد های انتخاباتی چهره های جدید را در نقش وارثان دوم خرداد می دیدیم گمان نمی بردیم که دوباره امیدهایمان به چه آسانی به نابودی کشیده خواهد شد. و این فاجعه چنان زود رخ داد که گمان نداشتیم. پس از این را تقریبا همه به خاطر دایم.
دولت اول خاتمی که معرفی شد گفتیم که به خاطر همراه نبودن مجلس پنجم بیش از این انتظاری نیست و آن همه دولتمردان قدیمی و فاسد و ناکارآمد را دوباره تاب آوردیم و تمام هم و غم خود را به کار گرفتیم تا مجلسی همراه و هم گام با دولت بسازیم. و در 29 بهمن 78 چه شاهکاری کردیم که در تاریخ مان بی سابقه بود. تمامی مردم از عالم و عامی و از شهری و روستایی گویی عزم مشترکی داشتنند تا درد مشترکشان را فریاد کنند و رنج دیرپایشان را درمان بجویند. اما کارها نه چنان آسان بود که می پنداشتیم. هنگامی که در ماه های ابتدای کار مجلس ششم طرح اصلاح قانون مطبوعات با نامه ی رهبرانقلاب که حکم حکومتی نامیده شد به تعطیلی رفت دانستیم که "عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها" و بعد که دولت دوم خاتمی معرفی شد ناکارآمدتر از دولت اول دانستیم که امید به نااهل مردمانی بسته ایم و بعد که انتخابات رسوای مجلس هفتم را دولت اصلاحات برگزار کرد و پس از آن هم انتخابات ریاست جمهوری را رسواتر از همیشه دانستیم که پایان دوران جدید فرارسیده است و همراه آن تمام امید ها و آرزوهایمان نیز پرکشید و گرد مرگ به همه جا پاشیده شد و غمی سنگین در جانمان خیمه زد و نسل ما با این ماجرا به مرگ مغزی دچار شد و مدتی است که همه ی ما به نوعی در اغما به سر می بریم.
و این پایان غم انگیزی برای نسل حادثه ها و حماسه ها است.
در میان عکس های روزهای انقلاب عکسی تاریخی هست که در آن یک مبارزه جوی انقلابی بر لوله ی تفنگ سرباز تا بن دندان مسلح ارتش شاهنشاهی گلی به یادگار می گذارد. در آن روزگار این پیام انقلاب مردمی بود که گلوله ی دشمن را با گل پاسخ می گفتند و ارتشیان نظام حاکم را "برادر ارتشی" خطاب می کردند. بسیاری همین روحیه ی مسالمت جوی مردم انقلابی در برابر سربازان حکومت نظامی را عاملی مهم در فروپاشی زودهنگام نظام شاهنشاهی می دانند که زبان نرم و ملایم انقلاب بیش از هر عامل دیگری مخالفان و منتقدانش را خلع سلاح کرده و مهر و مدارای مردم انقلابی دل از خودی و بیگانه ربوده بود. اما همین انقلابیون مسالمت جو چون خر مراد از پل پیروزی گذراندند تیغ کین خواهی برکشیدند و تندی و پرخاش گری آغاز کردند و عقده های فرو خفته ی سالیان دور و دراز مبارزه را واگشودند و خشک و تر را به آتش قهر و غضب انقلابی سوختند و خاکستر هر کسی را که مخالف می پنداشتند به باد فنا دادند.
آن انقلاب که چهره ی حق طلبی و مظلوم نمایی به جهان نشان می داد همه را با خود همراه داشت که از شرق و غرب هیچ کس از نظامی مبتنی بر خواست مردمی که آزادی و استقلال می خواستند نگران نبود و هیچ دولت و ملتی منافع خود را از جانب انقلابی برآمده از خواست مردمی متمدن و فرهنگ دوست با آن سابقه ی تاریخی طولانی در خطر نمی دید. به خصوص که رهبران انقلاب نیز سخن گفتن به زبان دیپلماتیک و رسمی را به مدد حضور در جهان آزاد خوب یاد گرفته بودند .
اما آن گاه که انقلاب به مرحله ی استقرار و نظام رسید و پس از شعارهای "استقلال و آزادی" بخش سوم شعارها شروع به تحقق کرد کژی ها یک به یک رخ نمود و نگرانی ها اندک اندک بالا گرفت. آری آن زمان که "جمهوری اسلامی" از درون آن انقلاب تولد یافت همه دانستند که "هزار وعده ی خوبان یکی وفا نکند" و از درون و بیرون نگاه ها به نظامی متوجه شد که چندان به آرمان ها و شعارهای اولیه وفادار نیست.
آن مردم انقلابی که به مهر و مدارا شهره بودند آن گاه که به نظام مستقر دست بیعت دادند با تمام جهان به جز دو سه قطعه ی ناچیز در حد بورکینا فاسو سر ناسازگاری گذاشتند و همه را دشمن خواندند و به جای تعامل با جهان خارج آهنگ "نه شرقی و نه غربی" ساز کردند و به شمال و جنوب مرگ فرستادند. شاید به خاطر داشته باشید که در روزگاری نه چندان دور بعد از هر تکبیر یک نقشه ی جغرافیا نام را با فریاد مرگ بدرقه می کردند.
اکنون نظام به جامانده از آن انقلاب که از کم هزینه ترین راه ها به پیروزی رسید سنگین ترین هزینه ها را برای بقا می پذیرد چرا که خطری برای امنیت جهان تلقی می شود و اهداف بلند پروازانه ی مسئولانش که اعتمادسازی با دیگران را به هیچ می گیرند و از زبان خشونت با زمین و زمان سخن می گویند با نظم موجود در جهان ناسازگار است. اکنون از آن انقلاب تاریخی که رهبر و بنیان گذارش به مدد کلام سحر انگیز راه پیروزی را کوتاه تر از حد انتظار همه ی کارشناسان و تحلیل گران پیش روی انقلاب گشوده بود رهبرانی به جا مانده که جز زبان حذف و خشونت نمی شناسند و در برابر رهبر اول انقلاب که درست یا نادرست با گاندی مقایسه اش می کردند اکنون رهبران نظام پهلو به پهلوی هیتلر می سایند.
اکنون نظام برآمده از آن انقلاب تاریخی نه با دشمنان دور که با دوستان و فرزندان خود نیز جز با چماق و زور سخن گفتن نمی تواند و نه تنها مخالفان ومعاندان که مصلحان و منتقدان را نیز برنمی تابد. در این نظام نه فقط تروریست های مجاهدین خلق که دانشجویان خفته در کوی دانشگاه نیز خطری بالقوه تلقی می شوند که برای حفظ نظام در سرکوب آن ها تردیدی روا نیست.
در نظام به جا مانده از آن انقلاب بزرگ با آن وحدت بی نظیر میان گروه ها ی سیاسی مخالف حکومت پیشین که به روند پیروزی انقالاب شتابی غیرقابل باور بخشیده بود حلقه ی دوستان چنان تنگ شده که گاهی بنیان گذاران و یاران انقلاب نیز خارج از حلقه می مانند. اکنون این نظام نه فقط بیگانگان که آشنایان نزدیک را نیز نامحرم می داند و نه فقط مجرمان و گنه کاران و مبارزه جویان که بانیان و ارکان خود را نیز آن گاه که ساز مخالف می نوازند به زجر و زندان پاسخ می گوید. نام های زندانیان این چند سال را به خاطر بیاورید: اکبر گنجی و عبدالله نوری و محسن کدیور و عباس عبدی و عمادالدین باقی و حمیدرضا جلایی پور و لطیف صفری و ماشاءالله شمس الواعظین و غلامحسین کرباسچی و پسران آیت الله منتظری و ....هیچ یک نسبت به حلقه ی مدیران کنونی از نظام دورتر نبودند اما آن گاه که پای منافع نظام در میان افتاد همه در پای آن چه نظام خوانده می شود قربانی شدند.
باز فهرست قربانیان نظم موجود را مرور کنید تا بدانید از کجا به کجا رسیده ایم. ماشین حذف و خشونت که از پشت بام مدرسه ی علوی شروع به کار کرد از همان ابتدا اولین انحراف را از مسیر انقلاب پدید آورد. موج اعدام ها که از دست اندرکاران رژیم گذشته شروع شده بود از هویدای نخست وزیر تا یک پاسبان ساده که گمان می رفت به سوی مردم تیر اندازی کرده را در برگرفت و پس از آن ابتدا مجاهدین خلق که بازرگان آن ها را فرزندان خود و ملت می نامید با خشونت از حلقه ی اطرافیان نظام رانده شدند و آن گاه ماه عسل حزب توده که ابتدا در رده ی حامیان نظام در دوران پر تلاطم استقرار بود نیز به پایان آمد و این حزب نیز به تیغ قهر و غضب ماشین حذف گرفتار آمد. عجیب آن که اولین نخست وزیر ایران انقلابی و اولین رییس جمهور قانونی ایران یعنی زنده یاد بازرگان و بنی صدر به دلیل گرفتار آمدن در تنگنای دست های پنهان قدرت از ادامه ی راه بازماندند و بازرگان انزوا در پیش گرفت و بنی صدر حفظ جان را به جای مقام برگزید و فرار را بر قرار ترجیح داد. سپس نوبت به قطب زاده رسید که یکی از سه یار دبستانی همراه رهبر انقلاب در پاریس بود و به بهانه ای به دام ماشین حذف گرفتار شد که هنوز در باور نمی گنجد. به این فهرست بیفزایید مراجع بزرگی چون آیت الله شریعتمداری و شیرازی و قمی و منتظری و آذری قمی که برخی در رده ی مراجع بزرگ اما دور از حکومت بودند و به حبس و حصر گرفتار شدند و خفت دیدند و خواری کشیدند تا نظام برقرار بماند و گردی بر خاطر اصحاب قدرت ننشیند.
اما قربانیان نظام فراتر از این هاست که در این مختصر بگنجد. به جز اعدام های روزهای اول انقلاب و اعدام های سیاه سال 67 به قتل های زنجیره ای نیز باید نظری انداخت که هر گاه از قربانیان نظام یادی می شود چهره ی مردانه ی داریوش فروهر و نگاه مظلوم و بی گناه پروانه اسکندری و محمدجعفر پوینده و محمد مختاری آتش به جان هر آزاده ای می زند. آنان گناهشان این بود که احتمال می رفت خطری برای نظام باشند نه این که در واقع خطری متوجه نظام کرده باشند.
همه ی این ماجراها که گذشت مربوط به تبدیل انقلاب به نظام است. اما مهم تر این که از دل آن انقلاب تاریخی که به مردمی بودنش می بالیدند نظامی برآمده که "مصالح مردم" در آن واژه ای غریب است و آن چه بیش از هر چیز و پیش از همه اهمیت دارد "مصالح نظام" است. چنان که رهبر اول و بنیان گذار نظام "حفظ نظام را اوجب واجبات می داند" و چنین است که ما درباره ی "تشخیص مصلحت نظام" زیاد می شنویم اما سخن گفتن از "مصلحت میهن و مردم" چندان باب طبع اصحاب قدرت نیست.
در شرایطی که جامعه ی امروز ایران بحران های اقتصادی و اجتماعی فزاینده ای را تجربه می کند قدرت مداران نظام سیاسی دغدغه ای دیگر در سر می پرورانند و رویای دست یافتن به انرژی هسته ای که در واقع پوششی برای مقاصد نظامی و برآوردن عطش سیری ناپذیر قدرت طلبی است چنان هوش از سر آنان ربوده که آینده ی خود و نظام و مردم را چنان به هم بسته اند که گره ها هر دم کورتر و حلقه ی محاصره هر دم تنگ تر و برون رفت از بحران دشوار تر می شود.
و این می تواند آخرین فاجعه ی عصر انقلابی باشد که با شعار گل به جای گلوله آغاز شد و اینک برای پایداری و بقای خود به سلاح هسته ای احساس نیاز می کند.
پیش در آمد:
اسکیزوفرنی نوعی بیماری روانی است که آن را سرطان بیماری های روانی می نامند. چیستی و چرایی این بیماری چیزی نیست که من بخواهم آن را شرح دهم که از توان من خارج است من فقط ویژگی های یک بیمار اسکیزوفرنیا را توصیف می کنم.
این که بیماری چگونه آغاز می شود چندان آشکار نیست. متخصصان گاهی آن را ژنتیک و موروثی و گاهی از عوارض پیرامونی زندگی انسان می دانند. زمان بروز آن نیز قابل پیش بینی نیست ممکن است در چند نسل قبل نشانه های بیماری در وابستگان فرد وجود داشته باشد اما بروز و ظهور آن در نسل های بعدی اتفاق بیفتد. به هر حال قابل تردید نیست که یکی از مهم ترین نشانه های این بیماری توهم است. توهم های دیداری و شنیداری بخشی از انواع توهم های فرد بیمار است. یعنی او چیزهایی را می بیند و می شنود که دیگران از دیدن و شنیدن آن ها عاجزند. او می تواند هر که را می خواهد در ذهن بیاورد و با او به گفت و گو بنشیند و البته خودش به جای او سخن بگوید یعنی حرف های خودش را از زبان او بشنود.
توهم توطئه بخش دیگری از بیماری است. فرد بیمار دائم دیگران را در حال توطئه بر علیه خود می بیند. فرد بیمار خود را مرکز توجه دیگران می بیند و با نوعی خودبزرگ بینی افراطی همه ی رفتارهای دیگران را در ارتباط با خود به شکل خاصی تفسیر می کند که از آن یا بوی توطئه و خیانت برمی آید یا تأیید و حمایت. یعنی دیگران را در دو حالت بیش تر نمی تواند تصور کند بعضی از آنان را دشمنانی می بیند که کمر به اخلال در کارش بسته اند و به همین دلیل هر رفتار و گفتار آنان را با بدبینی خاصی زیر ذره بین قرار داده و همواره از در مخالفت با آنان برمی آید و برعکس بعضی را دوستانی می بیند که در تأیید و تقویت او می کوشند و هر کار آنان را به نفع خود تفسیر می کند حتی اگر در واقع به ضرر او گام بردارند. در ضمن این که خود محوری فرد بیمار گاهی به شکل قضاوت های یک جانبه ای بروز می کند که فرد در آن ها خود را حق مطلق و تصورات خود را حقیقت محض می داند و دیگرن را یک سره باطل می پندارد و نفی می کند.
از علائم دیگر بیماری بی ثباتی شخصیت فرد است. شادی و نشاط ناگهانی و غم واندوه ناگهانی رفتارهای مضحکی را پدید می آورد که حتی خود فرد را آزار می دهد اما از آن گریزی نمی یابد چون اراده ای در کنترل این رفتارها ندارد.
فرد بیمار به نوعی شخصیت دوگانه دارد و در دو دنیای متفاوت زندگی می کند یک دنیای ذهنی و خیالی که فقط خودش آن را درک می کند و دیگران را به آن راهی نیست و دنیای واقعی که بیرون از ذهن او وجود دارد و البته او با دنیای بیرونی دائم در چالشی نفس گیر است. او آن چه در بیرون از ذهنش می گذرد را نمی تواند به درستی دریابد. درگیری بین دنیای درونی فرد و دنیای بیرونی معمولا به نفع دنیای درون فرد تمام می شود چرا که او اصلا آن چه در بیرون می گذرد را نمی بیند. او تفسیری مطابق دنیای درون خود از وقایع جهان خارج می بیند و همین به تشدید بیماری و دوام آن منجر می شود.
عمر این بیماری طولانی و حتی به اندازه ی عمر فرد است. اما درمان این بیماری دشوار است چرا که بیمار خود را بیمار نمی داند بلکه دیگران را غیرعادی می شمارد و زمانی که بیمار خودش بیماری را به رسمیت نمی شناسد چگونه ممکن است تن به درمان بسپارد. گاهی مقاومت فرد در برابر درمان کار را به بحران می کشاند و آن زمانی است که بیماری به اوج می رسد.
اسکیزوفرنی سیاسی
همان گونه که گفته شد آغاز بیماری چندان آشکار نیست به همین دلیل این که اسکیزو فرنی سیاسی از کجا به نظام ما منتقل شده قابل تشخیص نیست اما نشانه ها ی بیماری اکنون سال هاست که آشکار شده و کار از انکار آن گذشته است. همان گونه که پیش تر گفته شد مهم ترین نشانه ی این بیماری توهم است و توهم توطئه چیزی است که سالیان دراز حتی بیش تر از عمر نظام کنونی در سیاست ایرانی و بلکه در همه ی اجزای زندگی ایرانی وجود داشته است. جمله ی کنایه آمیز "دایی جان ناپلئون" را همه به خاطر داریم که "کار کار انگلیسی هاست" و این چیزی است که هنوز در هر ماجرایی ناخواسته و ناخود آگاه به زبان جاری می شود به ویژه سیاست مردان که ظاهرا بیش تر از بقیه در معرض آسیب های این بیماری قرار دارند.
آنان که شاه آخرین را در سالهای پایانی حکومتش به خاطر دارند به یاد می آورند که او در آخرین روزها و به ویژه پس از خروج از ایران دست های توطئه را بیش از عملکرد ناسالم خودش در سقوط حکومت موثر می دید و این جز با توهم توطئه قابل تفسیر نیست.
من با گذشته ی این بیماری کاری ندارم و در استخوان های اجدادمان نمی خواهم این بیماری را واکاوی کنم اما آن چه از بررسی پرونده ی این بیماری در تاریخ معاصر ایران برمی آید این است که با شروع دوران نظام جمهوری اسلامی این بیماری بروز بیش تری یافته است. تردیدی نیست که با پیروزی انقلاب بسامد واژگان توطئه و دشمن در ادبیات سیاسی رهبران نظام به شدت افزایش یافته است و همه ی ناکارآمدی ها و ناتوانی ها به حساب دشمن فرضی و موهومی گذاشته می شود که دائم دست اندرکار شکست و ناکامی نظام است و این همان چیزی است که یکی از مهم ترین نشانه های این بیماری محسوب می شود.
بسیاری از رفتارهای نظام سیاسی برآمده از انقلاب 57 جز با تکیه بر رفتارشناسی یک بیمار اسکیزوفرنیا قابل تفسیر نیست. نگاهی به شعارهای بی شمار اول انقلاب و ادعای نجات بخشی مستضعفین جهان و ادعای رهبری جهان اسلام و ادعای جنگ تا رفع فتنه در جهان و ماجرای صدرور انقلاب و کمک به نهضت های آزادی بخش در سراسر جهان و دشمن تراشی و بدبینی به جامعه ی جهانی نشان گر این است که چنین ناهنجاری هایی فقط از یک نظام مبتلا به اسکیزوفرنیا برمی آید.
همه ی این ها که گفته شد تاکنون بوده و پس از این نیز خواهد بود. در واقع این عوارض را ما به عنوان هم زاد انقلاب و جزئی تفکیک ناپذیر از آن پذیرفته ایم. اما آن چه اکنون مایه ی نگرانی است این است که بیماری چندی است که شدت یافته و گمانم براین است که بیماری به اوج بحران نزدیک می شود.
علت تشدید بیماری نیز به گمان من این است که اکنون فردی اسکیزوفرنیا در نظامی مبتلا به این بیماری به قدرت رسیده است و این می تواند آخرین فاجعه ی عمر این نظام باشد. با نگاهی به رفتار و گفتار رییس جمهور احمدی نژاد شاید منظور مرا بهتر دریابید.
ماجرای ظهور هاله ی نور به دور سر احمدی نژاد در سخنرانی سازمان ملل که با آب و تاب برای این و آن نقل می شد و تا مدت ها طنز روز بود و ادعای خیره شدن و پلک نزدن رهبران جهان هنگام سخنرانی احمدی نژاد و ادعای توانایی اداره ی جهان و ادعای عنایات ویژه از جانب امام زمان و فراهم آوردن مقدمات ظهور امام غایب و بزرگ نمایی حوادث و رویداد های پیرامون سفرهای استانی مانند بیهوشی مردم در ضمن استقبال و تکیه بر شعارهایی به سبک شعارهای دهه ی اول انقلاب مبنی بر نهضت جهانی و جبهه ی واحد ضد استکبار و آخرین شاهکار یعنی نامه نگاری به رییس جمهور آمریکا به سبک پیامبر اسلام که پس از استقرار در مدینه به حاکمان ایران و روم نامه هایی مبنی بر دعوت به اسلام نوشته بود و به کار بردن ادبیاتی آمرانه و قرارگرفتن در موضع دانای کل و خیرخواه برای کل بشریت نشان هایی قوی از این بیماری خطرناک است.
با وجود احمدی نژاد نظامی که به توهم توطئه گرفتار بود به نوعی خود بزرگی بینی نیز دچار شده است که نتیجه ی آن تشدید غیر قابل کنترل بیماری است. اکنون سرنوشت ملک و ملت به دست بیماری است روانی که دور نیست زمانی که سنگی به چاهی بیندازد که هیچ کس بیرون آوردنش نتواند.
اکنون بیماری او به مرحله ای رسیده است که جز آن چه خودش می خواهد چیزی نمی بیند و نمی شنود. او صدای کارشناسان و تحلیل گران اقتصادی که از تورم و رکود اقتصادی و گسترش فقر و بی کاری سخن می گویند یا آنان که درباره ی ماجرای انرژی هسته ای خطرات پیش روی نظام را گوشزد می کنند و او را از ماجراجویی بر حذر می دارند را نمی شنود چون آن چه آنان می گویند با دنیای خیالی او در تضاد است. در عوض او امدادهای غیبی و عنایات ویژه ی الهی را به وفور می بیند که البته دیگران آن ها را درک نمی کنند و صد البته هیچ نشانی از آن ها در جهان خارج از آن ذهن بیمار وجود ندارد. او با تکیه به همین پشتوانه های خیالی از موضع برتر و از سر قدرت سخنان درشت می گوید و تهدید می کند و حتی برای جابه جایی مرزهای جغرافیایی کشورها نیز طرح وبرنامه می دهد و البته در درشت گویی حتی اطرافیان خودش را نیز بی نصیب نمی گذارد.
او اکنون در بهشتی خیالی زندگی می کند که خودش فرمان روای آن است و به کم تر از آن که ما را نیز با خود به آن بهشت خیالی ببرد و از مزایای آن ما را نیز بهره ای برساند راضی نخواهد شد چون آن چه خودش می پندارد را بهترین می داند. هیچ چیز نمی تواند او را از دنیای خیالی اش جدا کند چرا که خارج از آن دنیا چیزی برای او وجود ندارد بنابر این تمام کوشش او بر این است که اوهام و تصوراتش را به همه جا تعمیم دهد و در حقیقت دنیای خیالی اش را گسترده تر کند.
وقتی بیماری به این مرحله می رسد دو راه بیش تر متصور نیست. یا ما باید به زور بیماری اش را به او بقبولانیم و او را به زور از دنیای خیالی اش خارج کنیم یا او ما را به آن جا که خودش می خواهد می برد.
در افتتاحیه ی نوزدهمین نمایش گاه کتاب تهران او خطاب به برگزار کنندگان گفته است که "تلاش کنید تا سال بعد نمایشگاه را در جای دیگری برگزار کنید چون در غیر این صورت یا شما نخواهید بود یا من. و چون زور من بیش تر است پس حتما شما نمی توانید باقی بمانید."
این هراس انگیز است که شاید چون زور او ببیش تر است او واقعا همه ی ما را به دنیای خیالی اش بکشاند.
به نظر شما در دنیای خیالی یک موجود روان پریش چه چیزی در انتظار ما خواهد بود؟
پیش در آمد:
آن گاه که نور خرد بر جان انسان نتابد و تدبیر و خرد بر جان انسان فرمان نراند آن چه از آدمی برمی آید جز نادانی نمی تواند بود و آن چه از چنین انسانی بر جای می ماند جز ویرانی نمی تواند باشد. و این حکایت مردمی است که غفلت و نادانی هم زاد دیرینه ی آنان است. آری این سرگذشت ماست که همواره از سر غفلت به دام حاکمان نادان تر از خود گرفتاریم و امروز نیز چون همیشه حاکمانی داریم که بیگانه از خردمندی و سیاست مداری بر طبل جنگ و جنون می کوبند و سرزمینی را با مردمانش به مدد خودخواهی ها و جاه طلبی های خود به خاک و خون می کشانند.
در این روزهای پرحادثه ندایی که بیش از همه به گوش می رسد سخن از "حق مسلم ماست". از هر کرانه بانگ برداشته اند و به دروغ فریاد از "حق مسلم" مردمان می زنند اما حقوق مسلم انسانهای بی شماری را زیر پا می گذارند. به مدد آن چه دکتر سروش "بنیاد آب و رنگ " می نامدش چنان به نیرنگ در اذهان مردم فریب خورده جای کرده اند که گویی تمام امید و آرزوهای ملت ایران در همین "حق مسلم" خلاصه شده است و تو گویی که مردم جز همین خواسته در تمام تاریخ پردردشان چیز دیگری نمی خواسته اند. دریغ که در این میانه آن چه نادیده گرفته می شود "حق مسلم" هر یک از ماست که اگر چه اندیشه های دگرگونه ای در سر داریم اما به سرنوشت مشترکی دچاریم چرا که همگی مسافران یک قطاریم که ترمزش را بریده اند و به سوی سرنوشت محتوم می برندش نه این که خود برود.
من به سهم خود با نگاهی بر "اعلامیه ی جهانی حقوق بشر" فهرستی از آن چه حقوق مسلم یک انسان شناخته می شود برشمرده ام به این امید که به خود و دیگران یاد آوری کنم که "حق مسلم" ما نه آن چیزی است که در این روزها می گویند که ما اساسی تر از این نیز خواست ها داریم و حقوقی که دیری است از آن بازمانده ایم بلکه باز داشته شده ایم. و ما چه غافلیم و از این غفلت ما چه بهره ها که می برند و ما را به هیچ می انگارند و شعور ما را لگدکوب نیرنگ های پلید خود می گیرند و حقوق اساسی ما را نیز به فراموش خانه ی تاریخ می سپارند.
بند هایی از اعلامیه ی جهانی حقوق بشر:
ماده ی 1- تمام افراد بشر آزاد به دنیا می آیند و از لحاظ حیثیت و حقوق با هم برابرند.
ماده ی 2- هر کس حق دارد بدون هیچ گونه تمایز به خصوص از حیث نژاد،رنگ،جنس،زبان،مذهب،عقیده ی سیاسی یا هر عقیده ی دیگر و هم چنین ملیت،وضع اجتماعی،ثروت،ولادت یا هر موقعیت دیگر از تمام حقوق و کلیه ی آزادی هایی که در اعلامیه ی حاضر ذکر شده بهره مند گردد.
ماده ی3- هر کس حق زندگی،آزادی و امنیت شخصی دارد.
ماده ی4- هیچ کس را نباید تحت شکنجه یا رفتار ظالمانه،غیر انسانی یا تحقیرآمیز قرار داد.
ماده ی7- همه در برابر قانون مساوی هستند و حق دارند بدون هیچ تبعیضی از حمایت یکسان قانون برخوردار شوند.
ماده ی9- هیچ کس را نباید خودسرانه توقیف،حبس یا تبعید کرد.
ماده ی12- هیچ کس نباید در معرض مداخله ی خودسرانه در زندگی خصوصی،خانواده یا مکاتبات خود،یا در معرض تعرض به حیثیت و آبروی خود قرار بگیرد.
ماده ی18- هر کس حق آزادی فکر،وجدان و دین را دارد. این حق شامل آزادی تغییر دین یا اعتقاد و هم چنین شامل آزادی اظهار دین یا اعتقاد در تعالیم،اعمال،عبادات و شعائر چه به تنهایی و چه به اتفاق دیگران در جمع یا خلوت است.
ماده ی19- هر کس حق آزادی عقیده و بیان دارد.
ماده ی20- هر کس حق آزادی تجمع و تشکل مسالمت آمیز را دارد.
ماده ی 25- هر کس حق برخورداری از استاندارد زندگی کافی برای تندرستی و رفاه خود و خانواده اش از جمله خوراک،پوشاک،مسکن و مراقبت های پزشکی و خدمات اجتماعی لازم را دارد.
این بخشی از اعلامیه ی 30 ماده ای حقوق بشر است. یعنی حقوق اولیه ای که برای یک انسان تعریف شده است.
حال در این گوشه ی جهان که ما ایستاده ایم سخن گفتن از آزادی و حقوق بیش تر به شوخی شبیه است چرا که هر یک از ما از ابتدا در مجموعه ای از بندها چنان گرفتار آمده ایم که حتی اگر خود بخواهیم فرارفتن از مرزها و خطوط قرمز را نمی توانیم. ما با چیزی به دنیا می آییم که دین نامیده می شود و آن هم دینی که مجموعه ای است از تکالیف سنگین و رنگین که جسم و جان انسان را به بند می کشد. در حضور دین اصلا سخن از حقوق بی معناست چرا که دین از اساس تکلیف مدار است و آن جا که تکلیف در میان آمد چه جای سخن گفتن از حقوق انسانی است. البته گفتنی است این که همه از لحاظ حقوق با هم برابرند در این جا به این معنی که هیچ کس هیچ حقی ندارد برقرار است. در این جا تکلیف همه چیز با اوامر و نواهی بی شمار دین مبین معلوم است و هر جا شبهه ای رخ نماید خیل بی شمار مفسران رسمی دین بر سرخلق بخت برگشته نازل می شوند و راه هر نوع گریزی از دام اختاپوس دین را مسدود می گردانند.
در این جا چیزی به نام آزادی عقیده و مذهب بدتر ار کفر ابلیس است و اگر کسی بخواهد حتی به کنایه در باب دین و آیین سخنی بگوید باید جان بی بها بر کف دست بگیرد و گام در کام شیر اجل بگذارد تا چه رسد به آزادی تغییر دین و یا حتی اظهار عقیده ای خلاف قول رایج و رسمی که هر کس چنین جسارتی داشته باشد بر سرش آن می آید که: مسلمان نشنود کافر نبیند. دکتر سروش و هاشم آغاجری و محسن کدیور و یوسفی اشکوری که فرزندان همین نظام سیاسی و پیروان همین ایدئولوژی بودند را به خاطر بیارید که با کوچک ترین انحرافی از راه دین رسمی حاکمان چه بر سرشان آمد.
در این جا توقیف و حبس و تبعید و محرومیت از حقوق اولیه ی انسانی و حتی شکنجه و ظلم و رفتارهای غیر انسانی برای آنان که دگراندیش فرض می شوند از نان شب واجب تر و از شیر مادر حلال تر است و می توان به آسانی تمام اصول اولیه ی انسانی را درباره ی آنان زیر پا گذاشت چنان که در این سال ها چنین بوده است. ماحرای قتل عام زندانیان سیاسی در سال 67 و کشتار دگراندیشان در ماجرای قتل های زنجیره ای و رفتارهای غیرانسانی با خیل عظیم زندانیان سیاسی بخش هایی از رسوایی های نظام درباره ی این بندهای حقوق بشر است.
در این جا آزادی تجمع و تشکل سالی یک بار و فقط در 22 بهمن وجود دارد آن هم برای تأیید حاکمیت وگرنه هر نوع اجتماعی مخل مبانی نظام است و اخلال در نظم عمومی محسوب می شود و تکلیف کسانی که بخواهند امنیت نظام را به خطر بیندازند و نظم مستقر را به چالش بکشند خود معلوم است. ماجرای حمله به تجمع زنان به مناسبت روز زن و حمله ی شبانه به کارگران معترض شرکت واحد آخرین شاهکارهای حکومت در این باب است.
در این جا حریم خصوصی برای هیچ کس چنان به رسمیت شناخته نمی شود که برای دولت و حکومت وجود دارد. حریم حکومت چنان گسترده و بی در و پیکر است که جایی برای حریم خصوصی افراد باقی نمانده است و هر نوع انتقاد و یا مخالفت با برنامه های حکومت می تواند اتهام تضعیف نظام و تشویش اذهان عمومی را به همراه داشته باشد ولی دولت و یا جیره خواران حکومت می توانند تمام مرزهای حریم خصوصی و زندگی شخصی افراد را زیر پا بگذارند و حتی نوع پوشش و ظاهر افراد را نیز زیر نظر بگیرند و برای آن حکم و فرمان صادر کنند.
در این جا زندگی در زیر خط فقر و پایین تر از استاندارد های اولیه ی بشری سهم بسیاری از مردم است که در تمام عمر خود بهره ای از آسایش و رفاه نمی برند و همواره دغدغه ی نیازهای اولیه را دارند و هیچ گاه همان نیازهای اولیه را نیز برآورده نمی توانند کرد. همین روزها شنیده ایم که ایران بالاترین نرخ تورم را در خاورمیانه دارد و در شهرهای بزرگ ایران آنان که درآمد ماهیانه ای کم تر از 270 هزار تومان دارند زیر خط فقر زندگی می کنند و 25 در صد جوانان ایران بی کارند.
و همه ی این ها یعنی این که ما پیش از دست یابی به انرژی هسته ای و بیش از آن به چیزهای دیگری نیاز داریم که از انرژی هسته ای که حاکمان ما با شور و حرارت از آن سخن می گویند مهم تر است.
ما پیش از آن که به انرژی هسته ای دست یابیم باید حقوق اولیه ی خود را به عنوان یک انسان آزاد بجوییم.
ما پیش از آن که به باشگاه کشورهای هسته ای بپیوندیم و آن را راست یا دروغ در بوق کنیم و به مدد آن خود را بزرگ بنمایانیم باید فریاد برآوریم که ما نیز انسانیم و همانند انسان های آزاده ی دیگر به بدیهی ترین حقوق انسانی نیازمندیم.
آری ما انسانیم و به همین دلیل پیش از آن که ما را به انرژی هسته ای مجهز کنند ما به امید به زندگی محتاجیم.
ما انسانیم و به همین دلیل به جای آن که دیگران ما را به هر بیراهه ای بکشانند به حق انتخاب و آزادی بیان نیازمندیم تا خود آن چه را می خواهیم برگزینیم و آزادانه آن را به زبان آوریم.
ما انسانیم و زندگی انسان وار حق مسلم ماست.
آری ما نیز انسانیم و حق داریم که فریاد بزنیم چه چیز هایی را حق مسلم خود می دانیم.
اما آیا حاکمان ما حاضرند این بدیهی ترین حق یک انسان را برای ما به رسمیت بشناسند؟
بخش قبلی این نوشته را آدینه ی گذشته در این جا به ثبت رساندم و اکنون پایان داستان:
اکنون به آغاز سخن برمی گردم که هدف اصلی این نوشتار بوده است. اینک می خواهم یکی از عجیب ترین جلوه های این ویژگی های برشمرده را در سخنان نوروزی "آقای احمدی نژاد" بجویم. او به واقع نمونه ای بارز و شاهدی بی مثال برای آن موجود غریب است که "سیاست مدار ایرانی" نامیده شده است.
او در سخنان خویش بر 60 میلیون رای مردم در دو انتخابات 27 خرداد و 3 تیر 84 انگشت گذاشته و آن را نشانه ی تکیه گاه مردمی خود دانست و پشتیبانی مردم از نظام و انتخاب راه جدید به وسیله ی مردم را به رخ دیگران کشید. غافل از این که نیمی از این آراء به مخالفان او تعلق داشت و بگذریم ازآن نیم دیگر که حتی ارکان نظان را نیز به صدا در آورد. حال آن بخش خاموش بیش از 40 درصدی که اصلا در انتخابات شرکت نکردند بماند. اصلا من نمی دانم انتخاباتی که در آن حتی کروبی و هاشمی که در رده ی رهبران نسل اول انقلاب هستند بدان اعتراض دارند و صحت و سلامت آن را به تردید می نگرند چه جای فخر فروشی دارد.
گیریم انتخابات در نهایت سلامت برگزار شده باشد و آقای احمدی نژاد نیز منتخب مردم باشد حال پرسش این جاست که آیا اصلا انتخابات معیاری برای مشروعیت و حقانیت حاکم هست یا نه؟ همه به خاطر داریم که چندی پیش آیت الله مصباح یزدی که پدرخوانده ی این جریان فکری یعنی اصول گرایان رادیکال محسوب می شود با شدت و حدت به بحث مشروعیت الهی حکومت پرداخته و به کل اثر رأی مردم را در آن هیچ دانسته و با شور و حرارت سخن از "حکومت اسلامی" به جای "جمهوری اسلامی" می گفت و حتی پا را فراتر گذاشته و تأکید رهبر اول انقلاب - آیت الله خمینی - بر جمهوری را از باب اجبار شرایط سیاسی روزگار اولیه انقلاب دانسته و به واکاوی ضمیر آن مرحوم پرداخته و عقیده ی باطل خود را از زبان او به خورد مردم می داد. حتی خود رییس جمهور نیز به صراحت واژه ی حکومت اسلامی را بر جمهوری ترجیح می دهد و به قولی از بکار بردن واژه ی جمهوری اکراه دارد.
واقعیت این است که در این جریان فکری حرف مصباح متن اصلی است و بقیه حاشیه هایی براین متن هستند که چندان با متن نمی خوانند. حرف اصلی این است که مردم هیچ اند و حداکثر نقش آنان می تواند تأیید فرمان ها و اوامر حاکمان باشد همان گونه که در راه پیمایی های 22 بهمن اتفاق می افتد. البته احمدی نژاد این موضوع را فراموش نکرد و تأکید کرد که مانند همیشه حماسه ی راهپیمایی 22 بهمن نماد حضور مردم در صحنه و حمایت آنان از نظام است. غافل از این که این فقط بخشی از حقیقت است نه همه ی آن.
در بخش دیگری از سخنان نوروزی آقای احمدی نژاد به مسئولیت دولت پرداخت.
او بر وظایف دولت در تلاش برای برداشتن موانع پیش رفت کشور و مبارزه با بی عدالتی و ریخت و پاش و تلاش سازنده و توزیع عادلانه امکانات تأکید کرد ولی همه ی این تأکیدها این گونه است که گویی فرد یا افراد دیگری از سیاره ی دیگری باید این کارها را انجام دهند. در ضمن او نگفت که اگر دولت خود مانعی برای پیش رفت و خود عامل ریخت و پاش و سبب اصلی فساد و بی عدالتی باشد چه باید کرد؟
در این بخش سخنان او همان شعارهای انتخاباتی است و نشانی از عمل و اجرا با خود ندارد. به عنوان مثال معلوم نیست بعد از این همه سر و صدا درباره ی مبارزه با رانت خواری و بی عدالتی چند مدیر و مسئول به دلیل فساد و رانت خواری برکنار یا محاکمه شده اند؟ کدام گام مثبت برای شایسته سالاری و حذف روابط باندی و قومی و قبیله ای برداشته شده است؟ برای سامان دهی مدیریت علمی در کشور چه راهی در پیش گرفته شده است؟
همه ی این شعارهای زیبا را در کنار اقدامات انجام شده قرار دهید تا آن چه در مقدمه آمد را دریابید: تضاد و تظاهر و فرصت طلبی
مانند همه ی دوره های دیگر با آمدن دولت جدید بسیاری از مدیران سابق پاک سازی شدند نه به دلیل فساد و رانت خواری و ناکارآمدی که اگر چنین بود باید همه به بازخواست کشیده می شدند و تاوان پس می دادند در حالی که اکثر آنان کسانی هستند که به دلیل وابستگی به طیف فکری یا جناح سیاسی دیگر از کار برکنار می شوند. البته تردیدی نیست که هر دولتی مدیران مورد اعتماد خود را به کار بگمارد و نامحرمان را از حریم امن خود براند اما تعویض یک باره ی مدیران تمامی بانک ها و حتی ادارات جزء فراتر از این موضوع به نظر می رسد و بیش تر شبیه نوعی عقده گشایی و انتقام گیری است. اگر منسوبان و تازه واردان از قبلی ها سالم تر یا توانا تر یا لایق تر بودن حرفی نبود اما در این باره نیز تریدهای جدی وجود دارد.
ماجرای وزیر نفت معرفی شده به مجلس را به خاطر بیاورید که حتی مجلس هم فکر با دولت زیر بار پذیرفتنش نرفت.
ماجرای رییس دانشگاه تهران را در نظر بگیرید که در یک اقدام کودتا گونه و در شرایطی که حتی نماینده ی ولی فقیه در دانشگاه با این انتصاب مخالف بوده "فرجی دانا" برکنار شد و صندلی بزرگ ترین و تاریخی ترین دانشگاه کشور را به "حجه الاسلام عمید زنجانی" سپردند تا حالا که ارشاد علما و فضلا در دانشجویان اثری نداشته وبه یمن فعالیت های شبانه روزی برادران دین مدار دانشجویان دین گریزی که هیچ بلکه دین ستیزی پیشه کرده اند و حالا که کنترل از راه دور جواب نداده شاید با انتقال بخشی از حوزه به دانشگاه بتوان دانشگاه را به شعبه ای از حوزه تبدیل کرد.
در باب روابط قومی و قبیله ای نیز ماجرای انتصاب باجناق ها که مدت ها طنز روز بود را هنوز در خاطر داریم.
و همه ی این ها یعنی این که دولت در ایفای نقشی که خودش تعریف کرده درمانده است تا چه رسد به برآوردن نیازهای مردم. حال انتظارات نخبگان و فرهیختگان بماند.
اما نغزترین بخش سخنان او در باب مسئولیت ملت بود. این که نظارت مردمی باید وجود داشته باشد و مردم باید تذکر بدهند و اصلاح کنند و از رییس جمهورتا همه ی ارکان را زیر نظر بگیرند و .....
اما او نگفت که اگر کسی چنین جرأتی به خود بدهد که درباره ی ارکان نظام به طرح پرسش بپردازد یا نقدی بنویسد و یا در کارآمدی آنان شک و شبهه ای به دل راه دهد چه سرنوشتی خواهد یافت. مانند مرحوم سعیدی سیرجانی در زندان به سکته قلبی فرمایشی دچار خواهد شد یا مانند اکبر گنجی سال ها از عمر خود را در کنج زندان ها با مرگ بازی خواهد کرد؟ او نگفت که اگر کسی به فرض نقدی و نظری داشت کدام رسانه یا روزنامه ای می تواند بدون هراس از سانسوربه وسیله ی انواع و اقسام نهادهای متولی امنیت و مدعی حفاظت از خطوط قرمز بی حد و مرز نظام خودکامه به انتشار آن ها بپردازد.
تا آن جا که می دانیم درهمه جای جهان نظارت مردمی از سه راه ممکن است: مجلس نمایندگان - رسانه های مستقل - احزاب و سازمان های غیر دولتی. حال معلوم نیست در این جای جهان که هر یک از این سه رکن اساسی و ابزارهای اصلی نظارت مردم سرنوشت غم انگیز و ناباور مشابهی دارند این نظارت چگونه باید صورت گیرد.
مجلس که با آن انتخابات رسوا تکلیفش معلوم است. می ماند احزاب که آن هم از ابتدا وجود نداشته و همین گروه های خلق الساعه ی نیم بند هم با یارانه ی احزاب و کمک های دولتی روزگار می گذراندند که آن هم به لطف دولت جدید قطع شده است. نهادهای مدنی هم که از اساس غیرضروری تشخیص داده شد و قرار است که وظایف این نهادها را برادران بسیجی در مساجد انجام دهند. روزنامه ها و رسانه ها هم که از ابتدا پایگاه دشمن بودند و در این جا که با خانه ی دوست چنان می کنند که با خانه ی "آیت الله آذری قمی" و "آیت الله منتظری" کردند تکلیف پایگاه دشمن خود پیداست چه خواهد شد.
اگر مجموعه ی این عبارات را کنار هم بگذاریم به همان نتیجه ای می رسیم که در مقدمه اشاره شد یعنی مجموعه ای از ادعاهای نقیض و متضاد و در ضمن آمیخته با چاشنی تظاهر و البته برخواسته از سر فرصت طلبی. و این همان مجموعه ی تشکیل دهنده ی انسان ایرانی است. انسانی سراپا تضاد و سرشار از تظاهر و اسیر عقده های فروخفته ای که هرگاه فرصتی می یابد و سر بر می آورد جهانی را از بوی گند خود می آزارد. کسی که مدعای راهبری دارد اما با خیال کج خویش خلقی را به بیراهه های سرگردانی می برد و بدا به حال ما که سرنوشت امروزمان در دستان چنین موجوداتی است.
این راهی است که خود ما خواسته یا ناخواسته اما قطعا نادانسته در آن گام گذاشته ایم و اکنون هیچ یک از ما حاضر نیستیم بپذیریم که در ایجاد این موقعیت دشوار ما نیز سهمی داشته ایم و این نیز به همان ویژگی های اساسی ما بر می گردد که با فرصت طلبی همواره از بار مسئو لیت می گریزیم.
اینک ماییم و دولت مردانی که نه مرد دولتند و نه شایسته ی حکومت. نه مردم داری میدانند و نه سیاست مداری. از حکومت کردن یاوه درایی و تند خویی و پرخاش گری را برگرفته اند و از سیاست فقط دروغ و نیرنگ بازی را یاد دارند. با چنین سیاست مدارانی دیر نیست که طشت رسوایی نظام از بام بلند فلک برافتد و مردم بیچاره تا چشم باز کنند خود را در چاهی ببینند که بیرون شدن از آن به این آسانی نتوانند.
بخش پیشین این نوشتار پنج شنبه گذشته در این جا به ثبت رسید و اینک ادامه ی ماجرا:
پس گزافه نیست اگر تضاد و تظاهر را ویژگی های اساسی انسان ایرانی برشماریم. به گمانم وجود نمونه های بی شمار ما را از آوردن دلیل و استدلال بی نیاز می کند که وقتی تضاد و تناقض و تظاهر و فرصت طلبی در کنار هم قرار می گیرند زمینه برای رشد انواع پدیده های غریب فراهم می آید و شگفت آن که سرنوشت ایران به همین پدیده های غریب پیوند خورده است.
با چنین زمینه ای است که "مجاهدین خلق" با شعاری برگرفته از یک آیه ی قرآن شکل می گیرد "فضل الله المجاهدین علی القاعدین"
و "مهندس مهدی بازرگان" به در آوردن مفاهیم علمی نوین از درون متون مقدس دینی می پردازد و "ترمودینامیک در قرآن" را می نویسد و در پایان قرن بیستم از درون نظام سلطنتی و سکولار جمهوری اسلامی برپا می شود و از درون جنبش اصلاح طلبی مردم ایران واژه های "حکومت دموکراتیک دینی" و "مدینه النبی" و "دموکراسی اسلامی" و "روشنفکری دینی" سر بر می کند.
و چنین است که "آیت الله خمینی" که در دوران تبعید در نجف "حکومت اسلامی" و "ولایت فقیه" تدریس می کند در پاریس به رهبر بلامنازع انقلاب تبدیل شده و دم از حکومت جمهوری می زند که در آن حتی کمونیست ها در بیان افکار خود آزادند و البته پس از انقلاب به "امام خمینی" تغییر ماهیت داده و اولین "ولی فقیه" در تاریخ شیعه لقب می گیرد
و "آیت الله منتظری" که در دهه ی اول انقلاب "قائم مقام رهبری" و "امید امت و امام" بوده پس از آن که مورد غضب حاکمیت قرار گرفت به مرکز ثقل همه ی مخالفان نظام تبدیل می شود و هر گروه مخالفی برای افزودن بر اعتبار خویش از نام و یاد او مایه می گذارد.
و "سید محمد خاتمی" که از سوی "امام خمینی" فرزند فاضل و با تقوی و متعهد خوانده شده بود امید اصلاح طلبان و استحاله گران نظام می شود و نقش گورباچف را برای تغیییر ماهیت نظام بر عهدی می گیرد.
عجیب آن که همه ی آنان که نام اصلاح طلب را برگزیدند هم آنانی بودند که در دهه ی اول انقلاب نیروهای تندروی نظام سیاسی را رهبری می کردند و نام حزب اللهی را بر خود نهاده بودند. هم آنانی که در این دوران دم از تحزب و تشکل و توسعه ي سياسي می زدند کسانی بودند که در دهه ی اول انقلاب حزب را فقط حزب الله می دانستند و شگفتا که هم آنان که در دهه ی اول انقلاب با تندروی های خود آفت جان مردم شده و هر دم زخمی بر پیکر نهال نوپای آزادی می زدند در دوران پس از دوم خرداد 76 و در اوج سر در گمی اقتدار گرایان شکست خورده با کندروی ها و مصلحت اندیشی های نابه جای خود مایه ی فرصت سوزی ها و در نهایت ناکامی جنبش اصلاحات گردیدند.
نگاهی به منتقدان امروز حاکمیت بیندازید دموکراسی خواهان و آنان که بر طبل رفراندوم می کوبند بخش اعظم شان سلطنت طلبان دیروزند و غریب آن که فرزند آخرین پادشاه نظام سلطنتی امروز لیدر دموکراسی خواهان و منادیان حقوق بشر و رفراندوم طلبان شده است بدون آن که ستم های دوران پدر تاجدارش را به خاطر بیاورد و از کودتای 28 مرداد بر علیه دولت ملی دکتر مصدق یاد کند.
و باز شگفت این که دست اندر کاران نظام سلطنتی سابق که گمان نمی کنم کسی در عدم صلاحیت و صداقت آنان تردید داشته باشد بی آن که نگاهی به کارنامه ی سیاه خود داشته باشند و بابت آن خود را پاسخ گو بدانند امروزه خود را میدان دار مبارزه می دانند و بر علیه سرکوب و اختناق موجود داد سخن می دهند و فریاد داد خواهی برای آزادی و حقوق بشر بر می دارند.
هر چند این دوگانگی ها یکی از عجیب ترین ویژگی های انسان ایرانی است اما از آن عجیب تر رفتار انسان ایرانی در برابر این تضاد است انسان ایرانی چنان رفتار می کند که گویی اصلا تناقض و تضادی در کار نیست و پاره ها ی مختلف افکار متضاد و ناچسب خود را که به مدد هیچ چسب و وصله ای به هم بند نمی شوند چنان با هم جفت و جور می کند که گویی همه ی آن ها اجزای یک کل و از ابتدا به هم پیوسته بوده اند و بلکه اصلا جدایی آن ها قابل تصور نیست. باری اگر به تناقض و تضاد دو ویژگی تظاهر و فرصت طلبی را نیز بیفزاییم خمیره ی آن معجون عجیب و موجود غریب که همان انسان ایرانی باشد کامل می شود.
انسان ایرانی این توانایی را دارد که با هر چهره ا ی در صحنه بماند چون هدف او ماندن در صحنه است و مانند هنرپیشه ای که برای حضور در صحنه حاضر است هر نقشی را قبول کند او نیز حاضر است حتی در یک لحظه در نقش های متفاوت و متضادی ظاهر شود تا بتواند بماند. او حاضر نیست صحنه را خالی کند مبادا جانشینی برایش پیدا شود و لایق تر از او به نظر برسد. او باید به هر شکل ممکن در صحنه حاضر باشد چرا که اصل ماندن است و نوع نقش فرع برآن است و نتیجه و قضاوت دیگران چیزی است که اصلا مهم نیست.
انسان ایرانی میتواند تظاهر به موافقت کند در حالی که مخالف است و می تواند از در دوستی در آید در حالی که به دشمنی می اندیشد. او می تواند با هر طرح و برنامه ای مخالفت کند و در عین حال همان طرح و برنامه را اجرا کند. او می تواند تظاهر به دانایی کند در حالی که نمی داند و می تواند تظاهر به پیروزی کند در حالی که شکست خورده است. او می تواند در برابر هر دستوری تظاهر به پیروی و اطاعت کند ولی در عمل از در سرپیچی و مخالفت بر آید. او از هر فرصتی برای مخالفت استفاده می کند بدون آن که معلوم باشد با چه چیزی سر موافقت دارد و به تعبیری "همواره می داند چه نمی خواهد اما هرگز معلوم نیست چه می خواهد" همواره از چیزی می گریزد اما ناخواسته و نادانسته به دام همان گرفتار می شود. همواره چهره ای از خود به نمایش می گذارد که نه خود آن را باور دارد و نه دیگران او را در آن چهره می پذیرند. همواره راهی را انتخاب می کند که دورترین راه و دشوارترین راه برای رسیدن به هدفی است که در ذهن دارد. همواره هدفی را برمی گزیند که رفتار و گفتارش نه تنها هرگز او را بدان هدف رهنمون نمی شوند که همواره از هدف دور می سازند.
پیش درآمد:
هم چنان که سال گذشته سال شگفت انگیزی در تاریخ ما بوده شواهد نشان از آن دارد که امسال برای ما سال تاسف انگیزی خواهد بود. به قولی "سالی که نکوست از بهارش پیداست"
ما که بهار خود را با سخنان نوروزی رئیس جمهوری چون "احمدی نژاد" آغاز کرده ایم سرگذشت مان خود آشکار است. با نگاهی به سخنان نوروزی رییس جمهور تصمیم به بازخوانی انتقادی آن داشتم که مقدمه ای لازم آمد در باب روحیات ما ایرانی ها. "انسان ایرانی" در این نوشتار اشاره به "سیاست مدار ایرانی" دارد هر چند ممکن است بسیاری از ما شبیه سیاست مدارانمان بوده باشیم اما لزوما همه چنین نیستیم و اگر چه بسیاری از کسانی که ما سیاست مدار می نامیم در حقیقت انسان هایی سیاسی کار هستند که از سر سود جویی و فرصت طلبی به این عرصه روی آورده اند و منافع بی شمار خود را در این عرصه می جویند و طمع سیری ناپذیر خود را از این راه می خواهند ارضا کنند و در خوش بینانه ترین حالت از بد حادثه به این وادی در افتاده اند نه این که به مانند یک سیاست مدار حرفه ای لزوما دغدغه ی کار سیاسی داشته باشند. البته گفتنی است که این نوشتار ادعای جامعه شناسی یا روان شناسی ندارد بلکه اصلا در هیچ زمینه ای ادعایی ندارد فقط نوشته ای است از سر درد و ناچاری. امید که سبب رنجش هیچ ایرانی آزاده ای نشود.
ایران سرزمین عجیبی است. سرزمین چهار فصل و سرشار از پدیده های متفاوت و متناقض و متضاد. آب و هوای این سرزمین و شرایط اقلیمی آن گویای این تناقض و تضاد است جنگل های زیبای شمال را در کنار کویر لوت در ذهن مجسم کنید و سرمای زمستانی اردبیل را در کنار آب های گرم چابهار به خاطر بیاورید تا منظور مرا بهتر دریابید این تناقض و تضاد طبیعت ایران گویی با روح و جان ایرانی نیز در آمیخته است و گویی سرشت انسان ایرانی را با مجموعه ای از اضداد سرشته اند. این تناقض و تضاد در روحیات و رفتار و حتی افکار انسان ایرانی گاهی چنان خود نمایی می کند که به نظر می رسد انسان ایرانی یعنی سراپا تناقض و تضاد. آنان که می گفته اند: "جمع ضدین محال است" بی گمان از وجود انسان ایرانی بی خبر بوده اند چرا که وجود انسان ایرانی خود نقیض مهمی برای این گزاره است. بسیاری از ما این تناقض و تضاد را در درون خود مخفی می کنیم تا آن گاه که لب می گشاییم و قلم بر می گیریم آن گاه این تناقض و تضاد را به عرصه ی افکار عمومی عرضه می کنیم و از تندیس دو چهره و بلکه چند چهره ی درونی مان پرده برمی داریم.
سال گذشته سال شگفت انگیزی در تاریخ معاصر ایران بود. در این سال مردم ایران طی روندی شبه دموکراتیک آخرین میخ را بر تابوت جنبش اصلاحات کوبیدند. آن چه جنبش اصلاحات خوانده می شد چیزی بود که خود از درون چیزی شبیه انتخابات در چارچوب همین نظام برآمده بود. هر دو ماجرا یعنی تولد و مرگ جنبش اصلاحات با انتخابات رقم خورد. در حقیقت یک نوع انتخابات دو مرحله ای که فقط کاندیداهای مورد تایید حاکمیت اجازه ی حضور در آن را دارند. اما مردم در دوم خرداد 76 یعنی روز تولد جنبش اصلاحات دورترین گرایش نسبت به تفکر رسمی و رایج حکومت گران را برگزیدند و به رادیکال ترین شعارها در برابر شعار های رسمی حکومت رای دادند و وعده های مردم سالاری و جامعه ی مدنی و آزادی های اجتماعی را بر دیگر وعده ها ترجیح دادند و در سوم تیر 84 که روز مرگ نوع خاصی از اصلاحات است که آن را اصلاحات حکومتی می نامیم مردم نزدیک ترین کاندیدا به حکومت را به صندلی ریاست برکشیدند و به آبکی ترین و سطحی ترین شعارها که ملغمه ای از شعارهای اقتصادی و وعده های مبارزه با فساد و و عدالت گستری بود اقبال نشان دادند. اگر جنبش اصلاحات را خیزش نخبگان در برابر عوام گرایی رایج در حکومت بدانیم مرگ جنبش اصلاحات نمایان گر پیروزی شعارهای عوام گرایانه بر خواست نخبگان جامعه است یعنی پیروزی معیشت بر حقیقت. چرا که کاندیدای برگزیده ی حکومت و رای دهندگان بنای آرزوها و شعارهای خود را بر ستون معیشت مردم بنیان گذاشته بود. در این شبه انتخابات طیف گسترده ای از شعارها به گوش می رسید از سوی اصلاح طلبان پیشروی درون حکومت شعارهای لیبرال منشانه و ساختار شکن که در امتداد شعارهای دوم خرداد بود که البته به دلیل سوابق این نوع اصلاح طلبان این شعارها هرگز از سوی بخش عظیمی از نخبگان جدی گرفته نشد و از سوی دیگر از سوی جبهه ی اصول گرایان تندرو شعارهای عوام پسند و مردم فریب عمدتا اقتصادی که نشان از تیزهوشی آنان داشت نه این که دغدغه های واقعی َآنان را نشان دهد و نتیجه نشان داد که هم چنان در پایان قرن بیستم ویژگی اصلی حاکمان ما مردم فریبی و ویژگی اصلی مردم ما ساده لوحی است. هم اکنون در فاصله ی کم تر از یک سال پس از انتخابات نیم نگاهی به اوضاع سیاسی ما را در ارزیابی خطاهای تاریخی توانا می سازد. البته در جامعه ای که هنوز نهادهای مدرن وجود ندارد و هنوز روابط قومی و قبیله ای وزنه ی مهمی در تصمیم گیری های جمعی است و در جامعه ای که احزب و رسانه ها و نهادهای غیر دولتی هم چنان واژه هایی غریب هستند و گروه های مرجع و نخبگان و فرهیختگان به جای صدرنشینی و راهبری فرآیند های اجتماعی چنان درگیر و دار دگم ها و دغدغه های انتزاعی خود غرغه اند که سمت و سوی تحولات اجتماعی را حتی پس از وقوع نیز تفسیر و ترجمه نمی توانند کرد انتظاری غیر از این نمی توان داشت. هم چنان که از جنبش اصلاحات حکومتی با آن شعارها و وعده های گزاف رئیس جمهوری به جا ماند که در پایان دو دوره ریاست هنوز در گیر و دار لایحه ی اختیارات خویش درمانده بود و جامعه ی مدنی که به مدینه النبی تفسیر شد و دموکراسی که به دموکراسی دینی محدود شد اکنون نیز از آن همه شعارهای اقتصادی و وعده های مبارزه با فساد و عدالت گستری دولتی برآمده که اهم برنامه هایش به بحران آفرینی در عرصه ی بین المللی و حذف رژیم صهیونیستی اسرائیل و انکار ماجرای هولو کاست و پی گیری پرونده هسته ای ایران تا انزوای مطلق در عرصه ی جهانی ختم شده است. از برنامه ها اقتصادی دولت جدید نیز هز چه بگوییم کم گفته ایم.
اکنون:
مائیم و آب دیده در کنج غم خزیده ....
ماییم و حسرت روزهای گذشته و فرصتهای از کف رفته
ماییم و امواج پر تلاطم حوادث ناگوار که با انتخاب خودمان به دام آن ها گام گذاشته ایم
ماییم و انتظار اخبار نه چندان خوشایند که خواسته و ناخواسته می آیند
ماییم و زمزمه ی آن شاعر شوریده :
نادری پیدا نخواهد شد امید ... کاشکی اسکندری پیدا شود
از روز اولی که این وبلاگ را باز کردم قصد داشتم به ارائه ی تحلیل های روزانه بپردازم اما تحولات سیاسی چنان شتاب گرفت و سیل خبر های داغ چنان جاری شد که ضرورت اطلاع رسانی به روز در غیاب رسانه های آزاد پس از موج مسدود شدن سایت های خبری مرا بر آن داشت که تحلیل را به فرصتی دورتر واگذارم و اطلاع رسانی شفاف را در اولویت بگذارم.
اکنون فرصتی دست داده تا به تحلیل بپردازم. از این پس با اخبار روزانه و تحلیل هفتگی در خدمت دوستان خواهم بود امید که دوستان گران قدری که تاکنون با حضور پربارشان مشوق من بوده اند در ادامه ی راه نیز با راه نمایی ها و نظرهای ارزش مندشان یاریم کنند.
پایان کلام این که در این روزگار بی فرجام هوای تازه ای می جویم و گمان می کنم که برای تنفس در فضایی دیگر همه ی ما باید گام هایی بلند برداریم و دگرگونی های عمیقی را در خود ایجاد کنیم. اکنون در آغاز سال نو برای همه ی دوستان روزهای خوبی آرزو می کنم اگر چه با اوضاع کنونی دورنمای آینده ی ایران چندان امیدوار کننده نیست.
اما از زبان زنده یاد فریدون مشیری زمزمه می کنیم که:
بوی باران/ بوی سبزه/ بوی خاک
برگ های خیس/ باران خورده/ پاک
آسمان آبی و ابر سپید/ برگ های سبز بید
نغمه ی شاد کبوتر های باغ
نرم نرمک می رسد اینک بهار....
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر جامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ.
نوروز را به همه شاد باش می گویم.